فرياد زدم دوستت دارم صدايم را نشنيدي!
اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردي!
گفتم بدون تو ميميرم ، لبخندي تلخ زدي !
از دلتنگي ات اشک ريختم ، چشمهاي خيسم را نديدي!
چگونه بگويم که دوستت دارم تا تو نيز در جواب بگويي که من هم
همينطور!
چگونه بگويم که بي تو اين زندگي برايم عذاب است ، تا تو نيز مرا درک
کني!
صداي فريادم را همه شنيدند جز او که بايد ميشنيد!
اشکهايم را همه ديدند!
آشيانه اي که در قلبت ساخته ام تبديل به قفسي شده که تا آخر در
اينجا گرفتارم!
گرفتار عشقي که باور ندارد مرا ،
فکر ميکند که اين عشق مثل عشقهاي ديگر اين زمانه خياليست ،
حرفهاي من بيچاره دروغين است!
حالا ديگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نياورم ، ديگر اشک
نريزم و درون خودم بسوزم !
اگر دلتنگت شدم با تنهايي درد دل کنم و اگر مردم نگويم که از عشق تو
مردم !
اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، ديگر رفتني نيست ، جنون که
آمد ، عقل در زندگي حاکم نيست!
آنقدر به پايت مينشينم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگي ميکنم تا
بميرم !
گرچه شايد مرا به فراموشي بسپاري ، اما عشق براي من با ارزش و
فراموش نشدنيست است
خدايا تقدير تنها کسانم را زيبا بنويس
مي خواهم از تو بگويم
بي آن که در جستجوي قافيه باشم
و بي آن که حتي در جستجوي واژه ها باشم
در شب ها که گويند عزيزترين شب هاي خداست
مي خواهم از تو بگويم
از تو که عاشقانه دوستت دارم و مي دانم که دوستم داري
با ساده ترين کلمات
همراه با همين اشکي که دارد مي غلتد و فرو مي افتد
مي خواهم بگويم دوستت دارم
امشب نه مي خواهم برايت از آسمان خورشيد بياورم
نه مي خواهم ستاره ها را برايت بچينم
و نه مي خواهم به شهر آرزوها و رؤياها بروم
فقط ساده و با صداقت
همراه با شاهدي صادق
از اعماق جاني سوخته
با چشماني باراني
مي خواهم بگويم دوستت دارم
و مي خواهم بگويم اين نه سخني است که تنها بر زبان آيد
من تقدس عشقت را
بر کرامت وجودم نشانده ام
و اگر سراسر وجودم زبان باشد
يکسره خواهد گفت:
"دوستت دارم"
|